تسبیح دانه گِلی

تسبیحم کوچک بود و سی و سه دانه بیشتر نداشت، سی و سه دانه گِلی، دانه های گِلی، مرا به یاد خودم می انداخت، به یاد دانه های کوچک قلبم. هر روز خدا را زمزمه می کردم، دانه های کوچک گِلی با اسمش می چرخیدند و آنجا بود که فهمیدم راز چرخیدن همه ی ذره ها این است.

دوستم که می خواست برود، تسبیح دانه گِلی را به او دادم تا با خودش ببرد. تا او هم ذکر خدا را زمزمه کند، تسبیحم می خواست لحظه ی شهادتش را نظاره کند، بی تاب بود، بی تاب رفتن... عمری توی دست های من گردیده بود و حالا دلش می خواست دور او بگردد. دوستم برگشت، اما تسبیح دانه گِلی هرگز برنگشت. 

تسبیح دانه گِلی در خون دوستم حل شده بود. توی موج هبوط و صعود ملائک و در خون دوست شهیدم حل شده بود و از تسبیح دیگر هیچ چیز نماند. حالا پاره های دلم را به نخ کشیده ام و روزی را آرزو می کنم که از این تسبیح هم چیزی نماند. روزی که تسبیح دلم دور او بگردد و دیگر برنگردد.

 

رونوشت به: او که در بهشت است! 

/ 9 نظر / 13 بازدید
مهتاب

خیلی زیبا بود[ناراحت][گل]

سانست

معرکه بود...............

ریــحـ|نـه

تـو شـاتوت درشت شـاخـه بـالایی و هـر بـار تـاسف میخوری بـر خیـزش دسـتان کـوتـاهـم [گل][لبخند]

zhee

vaghean aali neveshti inke gofti dane haye delam mani yade shere sohrab andakht unja k migoft: khub bud in mardom,dane haye deleshan peyda bud

متین

احسنت[گل] بعداز خوندنش احساس عجیبی بیداکردم