صندلی انتظار

و بالاخره از آن چیزی که می ترسیدم به سرم آمد!

وقتی خودم را نصف و نیمه به اسلام عرضه کردم و انتظار رضوان پروردگار را هم داشتم...!

وقتی بعدش تف میشوم!

 

پی نوشت: گریه کردم... مثل ابرها!

/ 0 نظر / 13 بازدید