جمع بندی های شباهنگام

شب همان روزی که پستصندلی انتظار را ارسال کردم و بعد از  نق زدن های معمولی و تقریبا همیشگی بعد از هر شکست! قرار شد عاقلانه فکر کنم...!

چیزی که من میخواستم نه با سه بار ختم قرآن و هدیه به روح ام البنین و نه با قسم دادن امام زمان برای رفتن امکان پذیر بود و نه با گریه و زاری و به در و دیوار کوبیدن خودم!

 البته سوای یک مساله که همیشه برای من بعد از هر ناکامی عَلَم میشود و آن هم جمله ی "این حقم نیست" ! رسیدم به واژه ی اخلاص ! چند درصد کارهایم با اخلاص شروع شده؟ چند درصد با اخلاص تمام شده؟ سوالی که هیچ وقت از خودم نپرسیده بودم. سوال هایی که میشد خیلی وقت پیش از خودم بپرسم، اما من به نفس خودم آگاهم... یک نفس موذی و جانماز آبکش که از محدوده ی این سوالات فرار میکند و سعی میکند زیر لوای حفظ ظاهر پنهان شود. اقرار به گناهی نمی کنم، چون منظور من ریا کاری نیست، ولی اخلاص هم نداشتم!

 

 

پی نوشت: دارم وارد یه وادی میشم که راه پرپیچ و خمی به انتظارم نشسته...! دقیقا همون چیزی که این نفس پدرسوخته ی من ازش می ترسید...! اما این بار امان نامه رو امضاء نمی کنم. 

/ 0 نظر / 12 بازدید